دوستان اگه میشه نظر خودتون رو راجع به قسمتی از این داستانی که من مشغول نوشتنش هستم بهم بگید …..من گاهی برای خودم چیزهایی مینویسم ….اما میخواهم بدونم که نوشته من در چه سطحیه !
آیا به من به عنوان نویسنده امیدی هست ؟؟؟ ترشی نخورم چیزی میشم !! یا برم مشغولیات دیگری برای خودم دست و پا کنم …لطفا تعارف معارف نکنید ….چون آدم امید واهی بگیره خوب نیست ها….
خوب این شما و این قسمتی از داستان من! میخواستم همش رو اینجا بذارم ….اما خوب اول ببینم حوصله خوندن همین قسمت رو دارید یا نه!
…………………..زن نشسته بود و گیج به اطرافش نگاه میکرد. فکر میکرد و اطرافش رو کاملا از یاد میبرد. به درونش نقب میزد. میدانست که شخصیت ملاحظه کاری دارد. شاید بلاها برای همین ماندگار شده بودند و تکرارشان زندگی معمولیش را داشت کاملا مختل میکرد. او همیشه قبل از دست زدن به کاری میبایست تمام جوانب رو در نظر میگرفت تا کسی رو نرنجاند. تا مطمئن شودکه کار کاری درست است.که …تا…که …!!!
به اتفاقات و بلاهایی که در عرض این دو سه ساله اخیر اتفاق افتاده بود فکر میکرد. بلاهایی که از دو سال پیش یه اینطرف یکی یکی و صاعقه وار به سرش آمده بودند و او او راگیج و گیجتر کرده بودند. انگار با هر بلا ماری او را نیش زده بود. و انگار با زهر هر نیش مغزش ضعیف و ضغیفتر میشد و قدرت تفکر را از او میگرفت. هربارفقط میخواست بدون اینکه به اتفاق فکر کند نفس بکشد… وقتی که در باره اتفاقات شروع به فکر کردن میکرد احساس نفس تنگی و خفگی میکرد و به اینجا که میرسید مغزش ترمز میزد و ترجیح میداد همه چیز را فراموش کند.
شاید تا همین پارسال هم هرگز فکر نمیکرد که میتواند تماشاگر و مفعول بشیند و هر روز در باتلاق بیشتر غرق بشود و این بلاها رو از نزدیک تحمل کند. از او بعید بود . زنی با اعتماد به نفس و تحصیل کرده پر از نشاط وشور زندگی و کاملا مستقل. از خودش بارها پرسیده بودکه مشکلش کجاست؟!
بیشتر اوقات در افکارش شنا میکرد! کارش فقط شده بود ارزیابی شخصیت خودش. با خودش فکر میکرد که کجای کارش ایراد دارد! چرا تحملش آنقدر زیاد شده که همه این دردها رو تحمل میکند و عکس العملش همیشه خودش رو هم متعجب میکرد. آخر اینجا! در قلب اروپا! جایی که زن و زنانگی حکومت میکند. اینجایی که تمام قوانین برای راحت بودن و رفاه زن وضع میشود! ….با خودش فکر میکرد و تمام درونش رو کند و کاو میکرد و زیر روی خودش رو بهم میریخت تا جواب این سوالها رو پیدا کند ….چرا طاقتش اونقدر زیاد شده بود ؟؟….چرا این همه بدیها رو تحمل میکرد؟؟؟ آیا از تنهایی میترسید؟؟؟؟ نه هرگز از تنهایی نترسیده بود!!!
به زمان بچگیش میرفت و فکر میکرد به خودش که همیشه زرنگ و زیرک بود از همان زمان بچگی و معصومیت! یادش به مهرانگیز افتاده بود زمانی که برای مدتی کوتاه به دهاتی در اطراف شهر رفته بودند و اقامتی موقتی در آنجا داشتند. مهرانگیز دخترک کوچک همسایه که تقریبا همسن و سال خودش بود و در طبقه پایین خانه در آن دهات زندگی میکرد و همیشه برای خنداندن او خودش رو آنقدر میچرخاند که با سرگیجه به گوشه ای میافتاد. اما در همان حال گیجی باز نگاهش به همسایه کوچک بود تا ببیند که آیا چرخشها هنوز هم برای این بچه شهری تازگی دارد یا نه! و وقتی خندهای از ته دل او را میدید با خیالی راحت روی زمین پخش میشد.
اولین بار وقتی دخترک اتفاقی و در مستراح دیده بود که مهرانگیز شورتی زیر دامنش ندارد برایش موضوع هم خنده داربود و هم عجیب! برای همین رندانه به مهرانگیز گفته بود که جلوی برادرش که ۲ سالی از آنها کوچکتر بود چرخ بخورد. آنوقت کار این دو خواهر و برادر هر روز شده بود همین که قبل از بازی های روزانه شان مهرانگیز رو صدا کنند و از او بخواهند تا برایشان چرخ بخورد تا آنها بتوانند زیر دامنش را دید بزنند و بعد پقی! بزنند به خنده. گاهی آنقدر میخندیدند که هر دو دل درد میگرفتند و به خودشان میپیچیدند.
صدای خندهای بچه ها مادرشان را کنار پنجره میکشید. مادر از بالا آنها رو میپایید. نگاهشان میکرد و بی خبر از زیر دامن مهر انگیز خوشحال بود از اینکه چه زود این دو بچه بر خلاف انتظارش اینجا در این نقطه دور جا افتاده اند.
و فردا روز از نو و روزی از نو! بچه ها دوباره قرارشان اول صبح پایین پله های خانه بود و دوباره چرخشهای مهرانگیز و دامن بلندش.
یادش نمی آمد که گاهی از تنهایی ترسیده باشد. شاید فقط اوایل برای رفتن به مستراح پر از مارمولکهای درشت! اوایل به مهرانگیز سفارش میکرد که پشت پرده مستراح که گاهی باد شدید آنرا بالا میبرد منتظرش بایستد. اما به محض این که مینشست و مارمولکها را روی دیوار میدید محو تماشای آنها میشد وقتی یکی از اونها یکی از پاهایش رو حرکت میداد اما دوباره با سرعت بر میگشت و سر جای خودش خشک میشد دخترک متوجه میشد که انگار این مارمولکها هستند که از دیدن او بی حرکت خشکشان زده و شاید آنها هستند که از او میترسند.
در بازیهای کودکانه همیشه او بود که بچه ها را قسمت میکرد و به آنها نقش خاله و عمه را میداد ….اگر گاهی پسری در بازی میخواست قلدری کند ….او با نگاهی تند پسر را سر جایش مینشاند ….در کتابهای درسیشان راجع به رضا شاه و چشمان نافذش خوانده بود و دوست داشت بقیه بچه ها هم وقتی به او نگاه میکنند همان احساس اطرافیان رضاه شاه بهشان دست بدهد! گاهی در آینه تمرین نگاههای نافذ میکرد!!!
به همین منوال بزرگ شده بود و طبق معمول همیشه با خودش راحت بود حتی در زمان تنهایی! بی حوصلگی سرش نمیشد. دوستانش همیشه از اینکه در تنهایی حوصله دارد برای خودش سالاد و دسر درست کند و بغل غذایش بگذارد متعجب بودند از اینکه تنهایی میتواند سفر کند یا تنهایی به سینما برود و فیلم مورد علاقه اش رو ببیند….. ! میدانست که از تنهایی نمیترسد!!! همیشه احساس قدرت میکرد و میدانست از آن دسته آدمهایی است که بدون سپر هم میتواند به جنگ یرود!
شاید برای اینکه دنیا را زیاد جدی نمیگرفت: دنیا فقط دو روزه! این را زیاد برای خودش تکرار میکرد. دوست داشت بدیها رو زودتر فراموش کند. زندگی معمولی توام با خوشی را به تلخی و بد اخلاقی و قهر ترجیح میدد با خودش فکر میکرذ: شاید اشکال در اینجا بود که زندگی را سخت نمیگرفت؟؟!!
…………………………………………………………………
پ. ن. دست خالی از اینجا نرید
خانمها و آقایونی که در فکر مراسم عید نوروز و تدارکات اون هستید ….بهرخ نازنین قول داده از امروز و تا عید برای ما دستور شیرینیهای عید را بگذارد ….
بشتابید ….بشتابید !!!مخصوصا ایرانیان خارج کشور که غفلت موجب میشه هم شما بیشتر پول بابت شیرینیهای مونده از پارسال این مغازه های ایرانی که نزدیک عید هم جنساشون رو ۴ -۵ برابر میکنند بدید و هم لذت درست کردن شیرینیهایی که آدم خودش درست کرده خیلی بیشتره
بهرخ گل ای شیرینتر از کلوچه و مسقطی دستت درد نکنه!